تبليغاتX
دل نوشته هاي دومان

دل نوشته هاي دومان

دل نوشته هاي يك عاشق در خصوص ادبيات ، سياست , فرهنگ و اجتماع

بيجه هاي اقتصادي


چهار سال پيش با تاكيدات مقام معظم رهبري در يك اقدام مبارك و به منظور مقابله فراگير با موضوع مفاسد اقتصادي , ستادي با عضويت سران سه قوه به وجود آمد . اين ستاد تاكنون با تشكيل جلسات متعدد به بررسي اين معضل پرداخته و بنا به اظهار مقامات مسئول , پرونده هاي بسيار مهمي در اين ارتباط شناسائي و جهت رسيدگي به مراجع و محاكم قضائي معرفي كه در مورد تعدادي از آنها نيز حكم صادر شده است .

وجود اين ستاد و برخورد با عوامل سود جويي كه با دريافت اطلاعات ويژه , رانتهاي اقتصادي , ارتباطات سببي و نسبي و... همچون زالو بر بيت المال مسلمين چنگ انداخته بودند , بارقه هاي اميد را در بين مردم شكوفا ساخت , ليكن آنچه كه پس از گذشت اين مدت افكار عمومي جامعه را آزار مي‌دهد دليل مبهم و غير قابل هضم منع قانوني در اعلام اسامي افراد متخلف دانه درشت و يا به بيان بهنر بيجه هاي اقتصادي است .

اميد است همچنانكه قانون با شدت و حدت خرده پايان متجاوز به حقوق فرد و جامعه را از طريق جرايد و رسانه ها افشا و بعضا احكام آنان را بصورت علني به اجرا درمي‌آورد حداقل در مورد اين افراد نيز كه اقدامات آنان ناشي از هيچگونه كمبود , فقر و ناهنجاري اجتماعي نبوده بلكه دقيقا با اقدامات عالمانه و عامدانه به حق تك تك افراد جامعه تجاوز مي‌نمايند , جاري شده و با افشاگري در مورد آنان دلهاي قاطبه مردم خصوصا اقشارآسيب پذير را شاد و از خدشه دار شدن اعتماد عمومي نسبت به عملكرد ستاد مبارزه با مفاسد اقتصادي ممانعت نمايند .


نوشته دوست عزیزم  غلامحسین موذنی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 13:22  توسط دومان سولدوزي  | 

خدا

 

الهی، توانگران را به دیدن خانه خوانده ای و درویشان را به دیدار خداوند خانه، آنان سنگ و گِل دارند، و اینان جان و دل، آنان سرگرم در صورتند و اینان محو در معنا، خوشا آن توانگری که درویش است!

                                                                                            "علامه حسن زاده آملی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 18:7  توسط دومان سولدوزي  | 

وهابيت

 

مسلك وهابيت به شيخ محمد بن عبدالوهاب نجدي منسوب مي باشد . او در سال 1115 هجري قمري در عيينه از شهرهاي نجد متولد شد , وي از كودكي به مطالعه كتب تفسير و حديث علاقه داشت و فقه مذهب خود يعني حنبلي را نزد پدرش كه از علماي حنبلي و در عين حال قاضي شهر بود آموخت . او از جواني بسياري از اعمال مذهبي مردم نجد را قبول نداشته من جمله توسل مردم به پيامبر را انكار مي كرد.

او پس از مدتي تصميم گرفت به شام برود , در مسير به بصره مدتي در اين شهر ساكن شد . در اين شهر نيز با بسياري از اعمال مردم به مخالفت پرداخت ولي مردم بصره وي را از شهر بيرون راندند . پس از مدتي سرگرداني , هنگامي كه پدرش در شهر حريمله از توابع نجد اقامت داشت به او پيوست و كتابهائي را نزد وي فرا گرفت . اما او همچنان به مخالفت با عقائد مردم نجد ادامه داد و به همين دليل ميان او و پدرش و همچنين مردم شهر نزاع و جدال سختي روي داد

در سال 1153 پدرش از دنيا رفت . او بعد از پدر به بيان عقايد خود پرداخت و علي رغم مخالفتهاي فراوان عده ايي از او پيروي كردند . در سال 1160 پس از بازگشت و رانده شدن مجدد از شهر عيينه رهسپار درعيه از شهرهاي معروف نجد گرديد در آن وقت امير اين شهر محمد بن مسعود ( جد آل سعود ) بود .

در اينجا بود كه بين او و امير شهر توافقي براي حمايت از يكديگر جهت حكومت بر منطقه صورت گرفت . بدين ترتيب عقايد شيخ محمد به صورت قهري بر مردم حاكم گرديد زيرا با مسلماناني كه از عقايد دروغين وي پيروي نمي كردند معامله كافر حربي مي شد و جان ومال آنان را حرمتي نبود .

بر اين اساس جنگهاي بسياري بين وهابيان و ديگر مسلمانان در نجد و خارج از نجد از قبيل يمن , حجاز , عراق و.. به وقوع پيوست كه در اين جنگها علاوه بر كشتار فراوان مخالفان , وهابيان بر هر آنچه دست مي يافتند مسلط و آنرا به غارت مي بردند . چنين شد كه ثروت فراواني نيز عايد پيروان اين فرقه مي گرديد . شيخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت ولي همچنان پيروانش به همين روش ادامه دادند در سال 1216 امير سعود سپاهي مركب از از بيست هزار نفر فراهم و به شهر كربلا كه در آن زمان در نهايت شهرت و عظمت بود حمله ور شد و پس از كشتار سخت مدافعين و ساكنين كه در بعضي اقوال تا پنج هزار نفر نيز گفته شده به غارت اموال مردم و خزائن حرم پرداخته و بسياري از اشياء نفيس را به يغما بردند . كربلا بعد از اين حادثه به وضعي درآمد كه شعرا براي آن مرثيه مي گفتند.

وهابيان به تبعيت از ابن تيميه به استناد تفسير ظاهري از پاره ايي آيات و احاديث براي ذات باري تعالي اعضا وجوارح قائل شدند همچنين توسل به نبي مكرم اسلام و اولياء دين را قبول نداشته و اين تفكر را اشتباه بزرگ خواندند .

از جمله عقايد وهابيان مخالفت سرسختانه با مساله ساختن بنا بر روي قبور پيامبران و اولياء الهي است اين مساله نخستين بار توسط ابن تيميه و خصوصا شاگرد معروف او ابن القيم عنوان كه بر تحريم ساختن بنا و لزوم ويران نمودن ابنيه موجود فتوا داد..

در سال 1344 هجري قمري بعد از تسلط سعوديها بر مكه و مدينه و اطراف آن برابر همان عقيده , حاكمان وقت به فكر تخريب مشاهد بقيع و آثار باقي مانده از خاندان رسالت و صحابه پيامبر افتادند ولي به دليل وجود مخالفت ابتدا بر آن شدند تا مستمسك قوي براي اين كار داشته باشند از اين رو قاضي القضات نجد را با تنظيم سوالاتي كه پاسخ در متن آنها نهفته بود به سوي علماي مدينه روانه كردند و با اين تهديد كه در صورت عدم صدور فتوي برابر نظر آنان محكوم به شرك شده و چنانچه توبه نكنند اعدام خواهند شد فتاوا را مطابق نظر خود به دست آورده ( اين سوال و جوابها در جريده ام القري مكه در شماره ماه شوال 1344 منتشر شد) .

پس از اخذ فتوي از پانزده عالم مدينه و پخش آن در حجاز , تخريب ابنيه و قبور پيشوايان اسلام از هشتم شوال همان سال آغاز ودر ضمن تخريب , اثاثيه گرانبهاي حرم ائمه بقيع به غارت رفت و بقيع به محلي تبديل شد كه ديدن آن هر انساني را به وحشت انداخته و متاثز مي سازد .

بايد دانست كه شيخ محمد بن عبدالوهاب مبتكر و بوجود آورنده عقايد وهابيان نيست بلكه چندين قرن قبل از وي اين نظرات توسط ابوالعباس احمد بن عبدالحليم معروف به ابن تيميه از علماي حنبلي كه در سال 728 هجري قمري درگذشته بيان شد و مورد مخالفت علماي وقت خود قرار گرفت .

جالب اينكه از زمان ابراز عقايد محمد بن عبدالوهاب گروه زيادي از علماي بزرگ به مخالفت با او پرداختند . نخستين كس پدرش و سپس برادر بزرگترش شيخ سليمان بن عبدالوهاب بود كه در رد عقايد وي كتابي تحت عنوان الصواعق الالهيه في رد علي الوهابيه را تاليف كرد .


نوشته دوست فرزانه ام : آقای موذنی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 0:27  توسط دومان سولدوزي  | 

جایزه نوبل ادبیات به این آقا رسید

haru

 


هارولد پينتر نمايشنامه نويس برنده نوبل ادبي سال 2005 شد.
اين نويسنده 75 ساله بريتانيايي که يکي از معروف ترين نمايشنامه نويسان بريتانيايي است که علاوه بر نويسندگي بازيگري هم هست تاکنون آثاري چون «جشن تولد» و «پرستار» را نوشته است.
پينتر به دليل سبک خاص اين نويسنده که مملو از سکوت است اصطلاح «پينترسک» را ابداع کرده است.
بنياد نوبل در بيانيه اي که به مناسبت اعلام نام برنده صادر مي کند در باره هارولد پينتر گفت: "پينتر تئاتر را به اصالت خود برگرداند: فضايي محصور و ديالوگ هايي غيرقابل پيش بيني."
رافائل رروله فرانسوي منتقد ادبي روزنامه لوموند درباره او گفت: "هارولد پينتر با دنياي غرب بسيار مخالف است و عقايد و ديدگاه هاي خود را با حدت و شدت بسيار بيان کرده است. او در سال 2003 يکي از مخالفان جنگ عراق بود."
"جودي ديش" کارگزار ادبي هارولد پينتر به خبرگزاري رويترز گفت: "جالب ترين خبر ممکن به من داده شد. من واقعاً از شنيدن اين خبر غافلگير شدم. به نظر من او کاملاً شايستگي اين جايزه را داشت."
هارولد پينتر به فعاليت در زمينه حقوق بشر و نوشتن فيلمنامه هاي تلوزيوني از جمله فيلمي به نام «همسر سرهنگ فرانسوي» که آن را در سال 1981 بر اساس رمان «جان فاولز» نوشت نيز معروف است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 1:56  توسط دومان سولدوزي  | 

مباني دمكراسي


واژه دمكراسي از دو كلمه democبه معناي خلق و kratبه معناي قدرت بوجود آمده است و ريشه اي يوناني دارد.دمكراسي يكي از شيوه هاي حكومت داري در يونان باستان بود كه به حكومت عامه نيز از آن تعبير مي شودالبته دمكراسي امروزي با آنچه كه در دولت شهرهاي يونان باستان وجود داشت كاملا متفاوت است.

دمكراسي يوناني، دمكراسي مستقيم بود در حاليكه دمكراسي امروزي،دمكراسي غير مستقيم و بر اساس سيستم نمايندگي است و در واقع هيچ گونه اعمال قدرتي (بجز راي دادن)از سوي عامه مردم صورت نمي گيرد در حاليكه دمكراسي يوناني به عبارتي حكومت همه بر همه بود و از اين حيث به اصل مفهوم دمكراسي نزديكتر بود. آنچه كه ما امروز به نام دمكراسي مي شناسيم نه دمكراسي بلكه يك "چند حكومتي"است مبتني بر رقابت احزاب كه داراي شاخصه هاي زير است:

1-انتخابات آزاد 2-حكومت اكثريت 3-آزادي فعاليتهاي سياسي  4-تناوب در قدرت يا بعبارتي چرخش نخبگان  5-كنترل و نظارت بر حكومت از طريق راهكارهاي قانوني 6-امنيت وآزادي شخصي 7-عدالت و برابري در استفاده از فرصتها و امكانات 8-عدالت قضايي 9-جريان آزاد اطلاعات وحضور رسانه هاي جمعي غير دولتي و 10-آزادي فعاليت گروه هاي غير دولتي و NGOها

 براساس حداقل استاندارد شايد نيمي از سيستم هاي سياسي جهان در قلمرو دمكراسي قرارگيرند ولي با توجه به شرايط نرمال وسطح بالا تنها تعداد معدودي از كشورهاي داراي منابع مالي گسترده و با توانايي صنعتي ،اجتماعي و فرهنگي غني در جايگاه حكومتهاي دمكراتيك قرار مي گيرند.بر اساس اين طبقه بندي كشورهاي جهان سوم داراي حداقل استانداردوكشورهايي چون كانادا،استراليا،امريكا،كشورهاي اسكانديناوي واروپاي غربي داراي بالاترين حداستاندارد دررعايت اصول دمكراتيك و اعمال قواعد دمكراسي مي باشند. در يك بررسي اجمالي شرايط تحقق دمكراسي را مي توان در سه فاكتور خلاصه كرد:

 الف)توسعه اقتصادي:كه البته اين دو لازم و ملزوم يكديگرهستند و در يك كشور فقير با درآمد سرانه پايين امكان تحقق دمكراسي بسيار بعيد است ضمن اينكه حاكميت سيستم دمكراتيك در نهايت خود به رشد و توسعه اقتصادي مي انجامد.

ب)ساختارهاي مياني:كه از آن به جامعه مدني نيز تعبير مي شود ومبتني بر كثرت گرايي است.منظور اين است كه حد واسط مردم و حكومت گروههايي قرار بگيرندكه به عنوان پل ارتباطي خواست هاي مردم وجامعه با دستگاه حكومت واقع گردند. اين نهادها و گروه هاي غير دولتي كه اصطلاحا به آنها NGOهم گفته مي شود عامل مهمي در برقراري تناسب ميان INPUT و OUTPUT دستگاه سياسي وتحقق آرمانهاي دمكراسي مي باشند.

ج)رهبري و حكومت كه ارتباط دقيق و ظريفي با مفهوم مشروعيت دارد.حضور رهبران فاقد مشروعيت مردمي در راس هر حكومتي سد و مانع بزرگي در راه ايجاد ساختارهاي دمكراتيك مي باشد.

در نهايت بايد گفت كه سيستم دمكراسي شايد همان مدينه فاضله گم شده بشري نباشد اما بهترين سيستمي است كه بيشترين ميزان تحقق حاكميت مردم در آن حاصل مي شود.در فرصت ديگري به بررسي نظريات مختلف پيرامون دمكراسي بعنوان يك سيستم سياسي (دمكراسي بعنوان يك چند حكومتي،دمكراسي اقتصادي،دمكراسي اجتماعي و دمكراسي صنعتي)و تشريح محاسن و معايب آن خواهم پرداخت و در نهايت از نسبت ميان دين و دمكراسي كه گفتمان يك دهه گذشته عالمان ديني و سياسي در ايران بوده است سخن خواهم گفت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:28  توسط دومان سولدوزي  | 

شما چی میگی؟

هنری فورد هر هفته برای همسرش از یه گل فروشی گل هدیه می گرفت . بعد از مدتی روزی فورد به

 گل فروش گفت : چرا کارت را توسعه نمی دهی ؟

جواب داد که اگر توسعه بدهم چطور می شود ؟

فورد : می توانی چندین شعبه در شهر دایر کنی .

گل فروش : بعد چه ؟

فورد : چند شعبه در ایالت افتتاح می کنی .

گل فروش : بعدش چی؟

فورد : چند شعبه در کل کشور خواهی داشت .

گل فروش : بعدش چی؟

در این موقع فورد عصبانی شد و گفت : بعد می توانی آسوده و با آرامش زندگی کنی .

گل فروش گفت : همین الان هم من آسوده و راحتم .

فورد جوابی پیدا نکرد .

نظر شما چیست ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 0:23  توسط دومان سولدوزي  | 

چمران یا چه گوارا

گفتم : حالا كي هست اين چه گوارا؟ چمران

گفت : يك انقلابي اهل آرژانتين كه سالها عليه ديكتاتورهاي كشورش جنگيد و بعدها به كوبا رفت و همراه ((كاسترو)) براي آزادي مردم كوبا تلاش كرد و آخرش هم در يكي از اين جنگها كشته شد .و

گفتم : شخصيت قابل تامل و جالبي داشته، بي خود نيست كه اينهمه مورد توجه واقع شده.

 اوهومي كرد و با اشتياق گفت : بله اصلا تمام افرادي كه انقلابي و ايثارگر هستند به يك نحوي محبوبيت و عظمت خاصي دارند و اصولا" فطرت مردم، آن ها و آرمان هايشان را فراموش نمي كند .

 گفتم : نظرت در مورد شهداي جنگ مثلا شهيد همت ، شهيد باكري و يا شهيد چمران چيه ؟ اصلا همين شهيد چمران آدم خيلي بزرگيه .

گفت : شايد... ولي چه گوارا يك چيز ديگه است .

بلافاصله گفتم : بله اتفاقا" اين هفته يك كتاب در موردش خواندم و بيشتر شناختمش ولي حيف است كه ما از كنار شخصيتي مثل شهيد چمران كه براي ما ملموس تر و آشناتر است به همين راحتي ها بگذريم

مثلا اون زندگي و موقعيت را در امريكا ول مي كند و به لبنان مي رود وخودش را به فشار و سختي و خطر مي اندازد تا به مظلومان كمك كند  بعدا به ايران مي آيد پست وزارت دفاع را وٍل مي كند و به جنوب مي رود .

گفت : يك چيزهايي در موردش شنيدم ولي آقاي چمران با چه گوارا يه تفاوت هايي دارد . اصلا چه گوارا يه چيز ديگه است... چه گوارا كجا ، چمران كجا ؟

با تعجب گفتم : من درك نمي كنم ، چه تفاوتي دارد؟

گفت : چه گوارا براي مردم و احقاق حقوق آنها و آسايش  و امنيت و آزادي آنها تلاش مي كرد ولي افرادي كه تو مي گويي براي خداو بهشت و كار مي كردند و اينها خيلي با هم فرق دارند

نگاهي بهش كردم و گفتم : خوب براي خدا كار كردن كه بهتر است

گفت : نه ، تو وقتي جونت را در راه مردم مي دهي هيچ چشم داشتي از هيچ كس حتي از خدا نداري ولي، وقتي در راه خدا كشته مي شوي   اولا : براي خدا مرده اي نه مردم،  ثانيا : تو عملا ايثار نكرده اي و فقط براي يك منفعتي مثل بهشت يا امثالهم معامله كرده اي و

گفتم : اين كه نشد ، حرف تو  وقتي درست است كه تو فطرت را از دين جدا كني در حالي كه اين طور نيست .

خنده اي كرد و گفت : چه ربطي دارد ؟

 گفتم : فكر مي كنم چه گوارا يك انسان حقيقت جو بوده كه به نداي فطرتش جواب داده و براي همين هم براي نجات مردم ،( هر مردمي كه باشد از دست هركس و يا هر چيز كه باشد) تلاش مي كرد، مگه نه؟‌

گفت : بله . ولي اون (چه گوارا) مردم را به خاطر خودشون دوست داشته و براي نجات آنها تلاش مي كرده، نه نجات و فلاح خودش . و حقيقت ايثار هم يعني اين!  يعني اينكه بدون اينكه چيزي بدست بياوري از همه چيزت بگذري . ولي افرادي كه تو مي­گويي، يك حس عاشقانهاي بين خودشان و خدايشان ايجاد كرده بودند و متناسب با اين محبت و علاقه رفتار مي­کردند و مصلحت و خواست مردم را در نظر نمي گرفتند و براي همين هم خيلي از وقتها مردم را به سختي و مشقت مي كشاندند و مشكلات واقعي آنها را حل نمي كردند .

و با شوخي ادامه داد كه : و براي همين است كه شما حزباللهيها همچين در بين مردم محبوبيت نداريد! 

گفتم : به نظر تو، مردمي كه چه گوارا به آنها خدمت مي­كرد چه چيزي مي خواستند و چه چيزي را مايه خوشبختي و سعادت آنها مي­شد؟

گفت : آزادي ، رهايي از ظلم امپرياليزم جهاني ، استقلال و عدالت.

گفتم : ببين ، من دو تا سوال كردم و لزوما جواب هاي آنها با هم متفاوت نمي توانند باشند . اول اينكه مردم چه مي خواستند؟؛ مي شود گفت از آنجا كه نظرات و تحليل ها و خواسته هاي مردم توسط نخبه­گان مردم تنظيم، دسته بندي و كنترل مي شود پس نخبه گان مسلط به مردم هر چه بخواهند مردم هم ظاهرا آن را خواهند خواست. حال ممكن است نخبه گان مردم ، خوب باشند يا بد، و يا ملغمه­اي از اين دو ، كه در اين صورت بين آنها درگيري و رقابت شكل خواهد گرفت تا بالاخره گروهي پيروز شود .

گذشته از همه اين مسايل مردمي كه مخاطب “چه گوارا ” بودند آزادي و مقابله با نظام امپرياليستي را مي­خواستند و الحق كه چه­گوارا در مسير تحقق اين خواسته خيلي زحمت كشيد و در آخر هم جانش را در اين راه گذاشت ولي در مورد سوال دوم كه مطرح شد گفتم كه چه چيزي مايه خوشبختي و سعادت  مردم مي شود؟ و من فکر مي­کنم اين “چيز” لزوما" با خواسته ظاهري مردم يکي نيست. ممکن است مردم چيزي بخواهند که ربطي به سعادت  و خوشبختي شان نداشته باشد . فكر مي كنم بد نباشد که كمي هم به مباحث انسان شناسي بپردازيم . ببين، بنا به ادعاي بنده و شما و همه افرادي ديندار، تنها راه سعادت بشر اين است و تنها جايگاه آرامش و قرار انسان، جوار خداوند است حال جامعه اي را در نظر مي گيريم كه از همين انسان تشكيل شده است و تلاش مي كنيم كه به افراد اين جامعه خدمت كنيم و به نيازهاي اصيل شان پاسخ بدهيم، در حالي كه خودمان هم انسان هستيم . سوالي كه مطرح مي شود اين است كه آيا منطقي نيست ما در راه تحقق اصيل ترين و درست ترين نيازهاي مردم تلاش بكنيم و موانع از پيش پاي وصول آنها را برداريم و زمينه را براي استعدادهاي انسان ها آماده بكنيم؟

گفت: يك لحظه صبر كن! يعني تو مي گويي كه چه گوارا  اگر مي آمد و براي خودش آرمان ديني تعريف مي كرد بهتر از آزادي و استقلال و بود ؟

گفتم : نه لزوما"... اتفاقا يكي از لوازم دينداري، آزادي و استقلال است و شخص وقتي مي تواند به ديندار بودن خود افتخار كند كه اختيار يا آزادي انتخاب داشته باشد ولي اينها، مثلا آزادي، قسمتي از مسير و لوازم هستند نه هدف و غايت . انساني كه به آزادي برسد يعني به آزادي در انتخاب دست بيابد در وهله اول تمامي گزينه هاي انتخابي خود را رديف مي كند و سپس يكي را انتخاب مي كند . اگر اين انتخاب او مايه سعادت و فلاح اش باشد انتخاب خوبي كرده وگرنه انتخاب بدي انجام داده است ، پس آزادي شروع راه است و خود ابزاري براي انجام كاري و تحقق هدفي .

در كل، وقتي ما تنها راه نجات و سعادت، آرامش شخص خودمان را قرب خدا و عبوديت او مي يابيم و ثانيا تمام نوع بشر را شبيه خودمان احساس مي كنيم ، پس منطقا بايد به دنبال آرمانهاي ديني برويم و نه تنها براي خودمان بلكه براي تمام بشريت آرمان ديني متصور بشويم . يعني در درجه اول بايد براي سعادت و آرامش و كمال خودمان تلاش بكنيم و ثانيا؛ زمينه اي را براي آنهايي كه مي خواهند خوب باشند آماده بكنيم تا بتوانند خوب باشند و اين خوب توسط دين تعريف مي شود نه حقوق بشر و نه

گفت : با حقوق بشر هم كه مشكل داري ؟

گفتم : كدام “حقوق بشر” ؟ حقوق كدام “بشر” ؟ اين بشري كه تو مي گويي چه تعريفي دارد و چه خصوصيتي دارد و حقوقش متناسب با چه قواعدي مشخص مي گردد؟

گفت : بشر به معناي عام. و به معناي همه انسانها و انسانيت واقعي آنها و حقوق طبيعي آنها

 گفتم : ما نزديك شش ميليارد انسان داريم . اين بشر مد نظر شما شبيه كدام يك از آنهاست . ژاپني است يا انگليسي ؟ مسيحي است يا مسلمان يا شينتو مذهب ؟ چاق است يا لاغر ؟ زن است يا مرد ؟

گفت : منظورم خصوصيت مشترك بين همه انسان هاست که بدان وسيله از حيوان متمايز مي شوند و بر اساس همين خصوصيات مشترك است كه مي توان مانيفست حكومتي نوشت .

گفتم : من از توضيحاتت نتوانستم بشر مد نظرت را درست بشناسم ولي يك وقت است كه ما همه ابعاد يك انسان و تمامي نيازها و استعدادهايش را در نظر مي گيريم و يك وقت است كه فقط به يك بعد يا دو سه بعدش توجه مي كنيم .

متاسفانه بشري كه در حقوق بشر تعريف مي شود فقط بشرٍمادي است و بعد معنوي و روحي او فراموش شده است . گويي اينكه اين بشر، فقط يك جسم دارد و متعاقبا فقط نيازهاي مادي دارد .

ببين! اگر ما بخواهيم براي يك ماشين يك دستگاه يا يك حيوان يا يك مجموعه و يا يك انسان برنامه تعريف بكنيم و برايش حقوقي در نظر بگيريم بايد همه ابعاد وجودي او را ببينيم. نمي توان به يك ماشين روغن داد ولي آب نداد نمي توان به يك انسان آب داد و غذا نداد و همين طور نيازهاي فيزيكي اش را در نظر گرفت و نيازهاي ماوراءالطبيعي اش را انكار كرد . متاسفانه حقوق بشر نويس ها به خاطر نگاه ماترياليستي خود، بعد روحاني و متافيزيك او را فراموش كرده اند و نتيجتا حقوقي هم كه تعريف كرده اند يا ناقص است يا غلط. حال با اين ديدٍ ناقص يا غلط، چگونه مي توان مانيفست حكومتي نوشت و ساز و كار تعريف كرد ؟

گفت : در كل يعني مي خواهي بگويي چه گوارا اشتباه مي كرده و كارهايش به درد نمي خورده و به جهنم مي رود ؟

گفتم : نه من چنين حرفي نگفتم . چه گوارا متناسب با حجت عقلي خودش عمل مي كرد و خداوند هم تا اندازه اي به او معرفت داده بود و من فكر مي كنم كه او متناسب با معرفت خودش خوب عمل كرده است و متعاقبا پيش خداوند بايد خيلي عزيز و گرامي باشد و حتي ممكن است  از امثال ما مسلمانها و حتي حزب اللهي ها و مذهبي هم درجه اش بالاتر باشد ولي اگر همين چه گوارا با دين اسلام برخورد مي كرد و از نزديك شخصيتهاي بزرگ ديني و تفكر و انديشه عميق اسلامي را درك مي كرد آنگاه بايد جور ديگري عمل مي كرد چون حجت دروني او چيز ديگري مي گفت . هرچند كه از او نخواهند پرسيد چرا مسلمان نشدي ؟ بلكه خواهند پرسيد علي رغم اينكه فطرت و روح بلندت، ضعف ها و نقص هاي سيستم هاي مختلف را نشان مي داد چرا به دنبال سيستم قوي تر و اصيل تر و در نهايت چرا دنبال اسلام نرفتي تا پيدايش بكني ؟

خميازه كشيد و گفت : بگذريم ، من كه خسته شدم ولي اينطور كه بوش مي ياد ديگه خيلي نمونده تا يک حكومت ليبرال دموكرات، جايگزين نظام ولايت مدارانه شما بشود.

گفتم : شامّه­ات خيلي تيزاست ولي متاسفانه مثل عقل “حقوق بشر ” نويس­ها، يك بعدي فکر ميکني. چون اگر دقت بكني متوجه مي شوي كه بوي خيلي چيزها مي آيد: از بوي تمايل آمريكا به ريختن بمب به سر مردم گرفته تا حركت به سمت بيداري جهاني و درگيري نهايي حق و باطل و شكست و اضمحلال حكومتهاي ظلم و جور!

خنده اي كرد و گفت : اميدوارم اين طور باشد .

من هم خنده اي كردم و گفتم : اين طور كه هست. فقط اميدوارم كه در اين درگيري نهايي حق و باطل، در طرف باطل قرار نگيريم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 17:31  توسط دومان سولدوزي  | 

گابریل گارسیا مارکز / برگردان: احمد شاملو

برای چه گوارا

اشاره:چه گوارا، پزشك آرژانتینی؛ مبارز بین المللی، در سال 1954در مكزیك به كاسترو ملحق شد؛ رهبر انقلاب 59 - 1956 كوبا؛ در 1965 كوبا را برای تشكیل یك نیروی چریكی در بولیوی ترك كرد. همانجا با نیروی 17 نفری اش توسط 1300 سرباز محاصره و - تقریبا در چنین روزی - در اكتبر 1967 كشته شد. تئوری تقدم نبرد نظامی، به طور خاص  « مركز چریكی » را توسعه داد. در اواخر عمر علیه اتحاد شوروی بحث می‌كرد و مدعی بود كه نیمكره شمالی، هم اتحاد شوروی و هم آمریكا، نیمكره جنوبی جهان را استثمار می كنند. به شدت طرفدار انقلاب ویتنام بود و رفقایش در آمریكای جنوبی را بر می انگیخت تا « ویتنام های بسیار » خلق كنند.

 

     ومرد افتاده بود

     

یکی آواز داد: دلاور برخیز

و مرد همچنان افتاده بود.

 

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز

و مرد همچنان افتاده بود.

 

ده ها تن

         و صدها تن

                 خروش برآوردند: دلاور برخیز

و مرد

       همچنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز

و مرد همچنان افتاده بود

 

تمامی آن سرزمینیان گردآمده،

خروش برآوردند: دلاور برخیز

 

و مرد به پا خواست

نخستین کس را بوسه ای داد

و گام در راه نهاد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:46  توسط دومان سولدوزي  | 

نیایشی دلنشین از شهید والامقام دکتر چمران

من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.

درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.

انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان توفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.

اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.

اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 0:30  توسط دومان سولدوزي  | 

تقدیم به دوستان

احساست زبان روح است، به احساست گوش بده، آن را دنبال کن و به احساس خود احترام بگذار، که همانا واقعیت تو را بیان می کند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 11:41  توسط دومان سولدوزي  | 

شایعات را جدی بگیریم ...

 شرکت کوکاکولا در سال ۲۰۰۰ با امواج سهمگین «شایعه» مواجه می شود. علت آن سازماندهی مجدد شرکت بود که منجر به بیکاری ۵۲۰۰ نفر از کارکنان شده بود. شایعات حاکی از این بود که مدیران کلیدی شرکت در حال ترک خدمت هستند و جدال سختی در لایه های فوقانی درگرفته است. این شایعات روحیه ی کارکنان را به طور جدی ویران ساخته بود. مدیریت باید کاری می کرد. بالأخره معاون اجرایی مدیرعامل حرکتی را شروع کرد. او پذیرفت مدیریت عالی در انتقال اخبار تغییر و تحولات به کارمندان موفق نبوده و قول داد در آینده ارتباط بهتر و مداوم تری با کارکنان برقرار کند.

تجربه های سازمان های موفق نشان می دهد اگرچه هرگز نمی توان جلوی شایعات مخرب را گرفت اما می توان شرایطی را که موجب تحریک فعالیت شایعه سازی می شوند حداقل ساخت. همچون کوکاکولا مدیریت باید شایعه ها را بررسی و تجزیه و تحلیل کرده و نسبت به موضوعات مربوط به آنها واکنش نشان دهد. تجربه ی کوکاکولا نشان می دهد که شایعات چقدر در تخریب روحیه ی کارکنان موثر هستند.

مدیران زیرک واقعیت وجودی شایعه را پذیرفته و آن را در راه های سودمند مورد استفاده قرار می دهند. آنها از شایعات جهت تشخیص عوامل مهم و احیاناْ عذاب آور از نظر کارکنان استفاده می کنند. مثلاْ شایعه می تواند علایق و دلواپسی های کارکنان را مطرح کند. نکته ی مهم این است که مدیران می توانند با قرار دادن پیام هایی که می خواهند به گوش کارکنان برسانند عملاْ شایعات را مدیریت کنند.

چنانچه به شایعه ای برخوردید و به این نتیجه رسیدید که شایعه از قابلیت ویرانگری زیادی برخوردار است چگونگی کاهش اثرات آنرا از طریق بهبود ارتباطات سازمانی بررسی کنید. اقدام اصلاحی شما ممکن است اعلام تصمیم های مهم، بیان و تشریح رفتارهای مرموز، تأکید بر جنبه های مثبت و منفی تصمیمات جاری و برنامه های آینده و بحث و گفتگوی آزاد باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 23:7  توسط دومان سولدوزي  |